قهرمان ميرزا عين السلطنه

426

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

راپرت شهر - مجلس تنباكو يكشنبه 11 جمادى الاولى - صبح زودتر سوار شده اردو رفتيم . منزل مجد الدوله پياده شديم . مير شكار و صديق خلوت بودند . اعليحضرت مشغول خواندن راپرت شهر بودند . جز دو سه نفر ديگران نبودند . پريروز شهر مجلس در خدمت آقاى نايب السلطنه منعقد شده بود . علماء ، وزرا ، تجار ، كسبه بودند . راپرت مجلس را آورده بودند ، گويا اصلاح نشده باشد و رفع حرمت تنباكو و توتون نشده باشد . هنوز من يك مرتبه ترك نكرده‌ام . ليكن خيلى در كشيدن سيگار تخفيف داده‌ام . اهل اردو اغلب مىكشند . يك‌دست شطرنج با مجد الدوله بازى كردم ، مات شد . بعد از اتمام شطرنج شاه سوار شد . در ركاب مبارك آمديم تا حوالى منزل ما . كنار رودخانه ناهار افتادند . هوا ابر بود كمى باران آمد . بعد از ناهار اعليحضرت به كافرهمند « * » تشريف بردند . با دائى جانم و تولوى خان و حسينعلى ميرزا به شكار كبك رفتيم . به خرگوش دو تير انداختيم نخورد . دائى جانم يك كبك زد . دو ساعت به غروب مانده منزل آمدم . عصر گردش كمى پياده رفتم . چيزى ديده نشد . هوا ابر است . سيد بورانى دوشنبه 12 - ديشب باران تا صبح آمد . اطاق چكه مىكرد . خواب قدرى حرام شد . هوا ابر تيره گرفته و باران همين‌طور آمد . عليمردان اردو رفت سيد بورانى را آورد . سيد بامزه‌اى است . صحبتهاى خوب كرد . نزد مجد الدوله مانده . يك كاسه بورانى سر ناهار گفتيم گذاشتند . ميرزا حسين را كتك زياد زده كاسهء بورانى را به سر دو سه نفر از نوكرها ريخت . بورانى كه مىگوئى بلند شده هركه باشد كتك مىزند . آنوقت بايد مربا گفت تا ساكت شود . خنده دارد . به اين وسيله نانى پيدا كرده و كارش خوب است . مردم چيز مىدهند و خنده مىكنند . تا دو ساعت به غروب مانده خدمت حضرت و الا صحبت مىكرد . بعد اسب درست كرده باهم سوار شده اردو رفتيم . من منزل فخر الملك و دائى جانم رفتم . حسينعلى ميرزا و يك شاهزادهء ديگر بودند . عمارت زياد جهت اهل درب خانه ساخته‌اند . نفرى يك اطاق و دو اطاق دارند . تا غروب باران آمد . شب آنقدر از دست دائى جانم خنده كرديم كه اغلب از حال رفتيم . آخر در عوض خنده گريه مىكرديم . دائى هشت تومان از احمد خان به تخته برد . نفرى يك قران به ماها داد . مثل شاه روى كرسى نشست . يكىيكى رفتيم و به تفصيل زياد قران را داد . زيادى خنده از كتاب خواندن محمود خان پسر والى برادر فخر الملك بود . بيچاره گوشش خيلى سنگين است . زبانش لكنت دارد . او كتاب مىخواند . دائى اشعار شيخ را معنى مىكرد بطورهاى بىمعنى و محمود خان را مسخره مىكرد . فال زياد جهت محمود خان گرفت . خيلىخيلى خنده داشت . به نوشتن درست نمىآيد . ساعت شش از شب رفته استراحت شد .

--> ( * ) همند در تداول زبان مردم شمران و قصران به معنى تخته‌زمين صاف و هامون است .